یک تا سه ماهگی
هلوی صورتی مامان
امروز برایت شناسنامه گرفتیم............آنیل! به نظرم رسید بهترین اسمی است که می توانم با آن بخوانمت............اسمهای دیگری هم در گوشه ذهنم بود که هر کدام قشنگی خاص خودش را داشت...بزرگ شوی و خودت در موقعیت من قرار بگیری حتما متوجه می شوی که همه پدر و مادرها سعی شان را می کنند که بهترین نام را برای فرزندانشان انتخاب کنن و اینکه همیشه آرزومند این هستند که وقتی فرزندانشان بزرگ شدند از نامی که برایشان انتخاب کرده اند راضی باشند، من هم همین را آرزومندم!................
نامدار باشی دخترم و سربلند!


دوستت دارم زیاد ... دخترم آنیل، به همین سرعت یک ماه گذشت.....30 روزه که بر دل مایی........دلم نمی خواهد زمان بگذرد می خواهم در لحظه حال بمانم و همیشه نوزاد بمانی......که البته خواستی است محال، هر چند که هر مرحله رشدی می تواند جذاب باشد و دوست داشتنی ولی نوزادی و بوی عطری که از یک نوزاد به مشام می رسد وصف نشدنی است............هر چند که چند روز خیلی سختی داشتم خیلی........با مسائلی رو به رو شدم که دیگر توانی نداشتم برای حل کردنشان نه توان جسمی داشتم و نه روحی...خسته بودم انگار.......ولی به هر حال زود گذشت البته سعی کردم که تمامش کنم و حلش کنم هر چند که در ان شرایط برایم سخت بود ولی چاره ای نبود .........با خودم می گفتم کی و چه زمان اینقدر سفت شدم و نفهمیدم ؛ مادری این توان را برایم آورد یا.........انگار باید بجنگی با هر چیزی به سرعت تا یک قدم هم نتوانند جلو بیاین سختی ها........که اگر بیایند خودت که حالا دیگر ستون خانواده ای و چشم امید چند نفر هستی می شکند...........حالا دیگر رنگ و روی سختی ها عوض شده اگر چه هستند همیشه ولی دیگر از ذهنت هم جلوتر نمی آیند حتی به زبان هم نمی رسند که بخواهد بیان شود همانجا یا حل می شود یا نامرئی می شود یا....تو نوزاد بی آزار و مهربان و آرومی هستی که تقریبا در بیشتر این لحظات همراهی مان کردی آن هم چه همراهی ای............... آنیل بی نظیر و بی همتای من ! بی نهایت دوستت دارم لحظه لحظه با هم بودنمان برایم لذت بخش است مخصوصا در بی خوابی های شبانه که هر دو تنها هستیم و صبح های خیلی زود که برایم دلبری می کنی.........چه مهری است که بر دل مادر می نشیند واقعا که اصلا قابل وصف نیست............حالا لحظات بدون تو برایم بی معنی شده هر چند که دلم می خواست می توانستم ساعتها کنار گهواره ات فقط نگاهت کنم و حالا به نیم نگاهی وقتی که از کنار گهواره ات می گذرم اکتفا می کنم ولی خب تمام لحظاتم تصویر زیبای توست که در ذهنم حک شده.......خوب که فکر می کنم چقدر توصیف خوبی از این روزهایم به ذهنم رسید واقعا که در عرشم!!.............خدا هزار مرتبه شکر که یک ماه همگی در کنار هم بودیم و نفس کشیدم سالم ! یه شب هم اذیتم نکردی. تمام شب راحت می خوابیدی و من شب ها 2 بار تو خواب شیرت می دادم.تا 6:30 صبح که برا بدرقه بابا بیدار میشدی گلم. نازگل مامان و بابا چقدر کم میخوری . نگرانتم.به توصیه پزشک و طبق مطالعه خودم اصلا طرف قنداب و شیر خشک و شیشه شیر و پستونک نرفتم. اما میبینم گاهی خیلی بیحالی. منو می ترسونی. خاله ریتا گفتن شیرمو بدوشم و با سرنگ یا قاشق بهت بدم. سرنگ خیلی سخت بود. می ترسیدم نتونم کنترلش کنم. هلوی من با تمام دردی که تو شکمم دارم و حتی نمی تونم صاف را برم دوس دارم تمام کاراتو خودم انجام بدم. نانازم ،اصلا سروصدا نمیکنی. گریه نمیکنی گاهی نگران میشم. حتی برا این پیش دکتر رفتیم. اما نظرشون این بود که طبع آرامی داری و مشکلی نیست.5شنبه 18 مهر بردیمت بیمارستان بهمن ،که به دنیا آمدی، برا تست زردی. یه درجه بود با این حال دستگاه کرایه کردیم و تو خونه 48 ساعت زیرش خوابیدی. منم تا صبح بیدار می موندم و چشم ازت بر نمی داشتم. البته کارم درست نبود چون چشم درد کردم. دلم نمیومد با اون تن ظریفت با یه چشم بند زیر نور آبی... چشم به شکمت بود و نفساتو میشمردم. آخه نفس تو نفس من دلبندم. 
بار اول جمعه 19 مهر خاله عطی شمارو برد حموم.آخه ایشون پرستارن و دل و جرات بیشتری دارن. از دفعه بعد خودم حموم بردمت.
آخراین ماه فقط 600گرم وزن اضافه کردی، توصیه پزشک تلاش برای شیردهی بهتر و در نهایت کمک گرفتن از شیر خشک بود. راستش اول درد سر بود مامانی جونم. شما هیچ نو شیر خشکی دوس نداشتی. شیشه هم همینطور.حالتو بهم میزد.
حسابش دستم نیست چند شب تا صبح بیدار بیدار موندم تا به هر روشی شده شیر بخوری. شیر خشک که نخوردی. سعی کردم تغذیه بهتری داشته باشم اما ظاهرا هم شیر من زیاد چرب نیست و شما اهل شکم نیستی!

هلوی صورتی مامان،یک ماهگیت مصادف بود با تولد آلما جون ، که با کیکش یه عکس هم گرفتی.
(البته قبل اینکه یه 4 بذارن کنار یک!!!!)


به پشت می خوابی و دست هات بالا مثل ایه که تکبیر می گی. صورت ماهتو چپ ی راست و رو به بالا میذاری.دختر گلم دیگه دارم خیلی دلواپس این کم خوردنت میشم. دیگه سرسخت نیستم که شیر خشک نخوری. اما تو دوس نداری. هر نوعی که بگی بابا تهیه کرد اما از طعماشو دوس نداری.



داری 2 ماهه میشی اما شدی 4400 نمیشه بیشتر بخوری گل مامان؟!! شکر خدا که سرحالی ، قدت شده cm56، اما پزشک ها می گن باید بهتر وزن اضافه کنی. شبا سعی کردم وقتی خوابی شیر خشک بدم.اما باهوشی عزیزم. تو خوابم نمی خوری چون دوسش نداری.


2ماه و نصفی بودی که رسیدم به اولین یلدای عمرت. اون شب مامانی و خاله مهرناز و عمو آرین کنار ما بودن

دونه انار مامان و بابا اولین یلدات مبارک
30 آذر 1392
امروزم 11 دی ماه سالگرد نامزدی من وبابایی.


نازگل مامان داری با وزن 5 کیلو سه ماهگیتو تموم می کنی . مهر مادری انگار می تواند همگام شود با رشد بچه ها............لبخند های اجتماعی که از دو ماهگی آغاز می شود دیگر نهایت ذوق مادرانه است......شما هم که در این زمینه همراهی می کنی فقط کافی ست نگاهت کنم خنده است که بر لبانت جاری می شود.آن وقت است که دیگر مجبورم که بمانم و برایت حرف بزنم و قربان صدقه بروم و شعر بخوانم خنده های همراه با صدایت میخکوبم می کند و دلم می خواهد همیشه در کنارت بمانم و تو برایم بخندی....نازگل مامان بعضیا می گن چقدر ریزی. این ناراحتم می کنه آخه من پاک زندگیمو گذاشتم برا شیر خوردن تو. اما شما دوس داری ظریف باشی . حالا تو خواب بهتر شیر می خوری. اینم عکس کیک سه ماهگیت که بابایی برات گرفته بود گلم.
بزن دستو واسه سه ماهه شدن قند عسل ما 
اینم کیک سه ماهگی شما




یک تا سه ماهگی
